یا زهرا «س»

ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی...

همیشه با لحن آرامی به مادرم می گفت:

 

_به اندازه ی مرگم دوستت دارم...

 

                            ***

شهید که شد

 

تازه فهمیدم چقدر او را دوست دارد...


نوشته شده در 1391/02/16 ساعت 10:22 ب.ظ توسط مهرداد اسماعیل وندی نظرات |

از روز آخر آمدنم به مدرسه یک ماهی می گذرد  ساعت یازده بود و هنوز

سر وکله بچه ها  پیدا نشده بود

 اعلامیه هایی که تازه از بچه های مسجد گرفته بودم

را  تک تک توی کمد سبزش که  شلنگ آبی اش همان جا چمباتمه زده بود

انداختم 

 و بعد هم از مدرسه بیرون رفتم...

فرداش علی پسر همسایمان برایم تعریف کرد که بعله:

معلم تا اعلامیه ها را دیده بود به جان بچه ها افتاده و   تا جایی که جا

 داشته اند آن ها را می زند و بیچاره بچه ها

هرچه خواهش و التماس کرده اند که ما نبودیم معلم به کتش نمی رفته و محکم تر می زند...

                                     ***

اعلامیه ها را زیر کاپشن چرمی ام قایم می کنم

و پله ها را که روزی سفید بوده اند وحالا جای پای بچه ها آن را چرک کرده

دو تا یکی بالا می روم...

سکوت بر مدرسه حاکم شده و بچه ها دیگر کمتر در حیاط می دوند..

فکر اینکه معلم با آن تن دیلاقش شلنگ را در دست بگیرد و شروع کند به

 فحش دادان که پدر سگ  این یک ماه کجا

بوده ای ت دلم را می لرزاند

 راهرو را که نور مهتابی های نیم سوخته به آن روشنی می بخشد

 پشت سر می گذرانم

  سکوت دلخراش کلاس ها بد جور آزارم می دهد...قدم هایم را تندمی کنم ...

درب چوبی کلاسمان طاق باز افتاده...

داخل کلاس می دوم...

همه جا سیاه است سیاه سیاه ، بچه ها ،صندلی ها، میزها...

اما فقط تخته سیاه سفید است ، سفید سفید که روی آن نوشته :

                                 معلم جان شهادتت مبارک...


نوشته شده در 1391/02/13 ساعت 11:10 ق.ظ توسط مهرداد اسماعیل وندی نقد |

قبلن ها نه زیاد قبلن همین چند سال پیش كه هنوز مسجد را دو دره نكرده بودند ...
وارد مسجد كه می شوی و پای راستت را به رسم همیشگی بالا می آوری كه داخل بگذاری

جلوی عكس های شهید بهروز واسمال وبقیه شهدا جوان سبزه رویی را می بینی كه دست به سینه ایستاده

و هی  سلام و صلوات می فرستد...

 قبل از آن كه هم شانه اش بشوی و قصد سلام كردن داشته باشی به طرفت رو بر می گرداند

 و دست های مردانه اش را به طرفت دراز می كند وتو آب میشوی از این همه تواضع...


دست هایت را كه در دستانش حس می كند چنان به گرمی می فشارد كه تو از این همه گرمی دستانت را از دستانش

 بیرون می كشی...


خوب كه عینك هایش را وارسی می كند..


دوباره به  نگاهت می كند و می پرسد:


_كلاس چندی؟و دیپلمت را گرفته ای؟


نمازش را گاه نشسته می خواند و گاه ایستاده ...


تكبیر نماز را كه می دهند جلوتر از همه دستانش را به طرفت می كشد و قبول باشه ای می گوید و تو محو جای تركش روی ساعدش می شوی...


                     ***
كفش های سیاهش را می پوشد كفش های جانبازی؟


و تو می فهمی كه این دستانش یا گردنش یا فكش نیست كه داغ جنگ بر جبین دارد یلكه پا هایش را نیز در همین

 بحبوبه بی نصیب نگذاشته ...
               ***
_نوذر شاهولی هم به یاران هم رزمش پیوست...


 به طرف عكس شهدا می روم اما دیگر نوذر نیست كه بگوید:


_دیپلمت را گرفته ای؟


او خودش دكترای شهادت از دانشگاه امام حسین گرفته...

 دیگر كاری به كار  ما ابتدایی ها دارد...؟


 ولی به قول امام تمام  امیدش به ما دبستانی هاست...
               


نوشته شده در 1391/01/25 ساعت 10:33 ب.ظ توسط مهرداد اسماعیل وندی نظرات |

صدای شعار جمعیت كفن پوش بلند می شود...

  خوب جمعیت را از نظر می گذاراند.

 جوان كه موهایش را مثل سرباز ها كوتاه كرده

     یك جا بند نمی شود و هر چند لحظه دهانش را به بلند گوی سفید در دستش نزدیك می كند و با صدای  بلند شعار

می دهد:

_برادر ارتشی چرا برادر كشی...

چشمانش را به طرف سركرد می چرخاند...

صورتش سرخ شده ،  سبیل هایش را می جود و به سربازان فحش می دهد....

 جمعیت كه دیگر به میدان رسیده اند   كم كم جلو می آیند...و گل های محمدی توی دستانشان را به طرف

سرباز ها پرتاب می كنند...

صدای نخراشیده ی فرمانده بلند می شود:

_سربازان آماده...

  سربازان در حالی كه پای راستشان  را تكیه گاه بدنشان كرده اند می نشینند و بی رغبت گلنگدن تفنگ های شان را

می كشند...

دست های فرمانده كم كم به سوی كلت كمری اش می رود ...

جوان، بلند گو در دست پیش می رود...

تفنگ را بسوی جوان می گیرد و انگشتش به  ماشه نزدیك می شود...

پرنده های روی درختان با صدای تیر به سوی آسمان پر می كشند...

جمعیت بسوی جسد غرق در خون جوان كشیده می شوند  و هر كس گوشه ای از كفن سرخ او را

می گیرد...

بلند گوی سفید جوان كه قطره های خون روی آن خود نمایی می كند روی زمین جا مانده...

 لوله تفنگ سربازبه سوی فرمانده كشیده شده است كم كم صدای قهقهه فرمانده فرو كش می كند

 و به سرباز  خیره می شود...

_همون روز كه به جرم دفاع از خمینی  نذاشتم اعدامت كنن باید به این روز فكر می كردم...

سرباز ماشه را می كشد و فرمانده با خال هندو روی پیشانی فرو می افتد...

سرباز بسوی بلندگوی سفید جوان كه روی زمین افتاده می دود...

 بلند گو را به دهانش نزدیك می كند:

_برادر ارتشی چرا برادر كشی...

   جمعیت بسوی  انقلاب میدان تیر بعدی را هم پشت سر میگذارد...


نوشته شده در 1391/01/22 ساعت 04:17 ب.ظ توسط مهرداد اسماعیل وندی نقد |

 برا سلامتی حبیبم

                                       بخت ابوالفضل یه امن یجیب بخون...

                                                 امن یجیب المضطر اذا دعاء و یكشف السوء


نوشته شده در 1391/01/10 ساعت 04:47 ب.ظ توسط مهرداد اسماعیل وندی خوندی |

 آمبولانس،

         آمبولانس چشمان دشمن كور شد...

                                                                         جوهر انگشت ایرانیان آمریكا را سیاه كرد...


نوشته شده در 1390/12/13 ساعت 10:23 ب.ظ توسط مهرداد اسماعیل وندی نظرات |

ملت شهید پرور ایران بداند روز انتخابات روز امتحان الهی است....

        روز پرخاش علیه كسانی است كه با اسلام دشمنی دیرینه دارند....

                                 روز انتقام از كفر و نفاق است..

         روز فداكاری است  امروز روز عاشورای حسینی  است...

                  امروز ایران كربلاست ....حسینیان آماده باشید...

         نهراسبد. كه نمی هراسید...كمربندهاتان را محكم كنید...شرق و غرب می خواهد شما را در زیر چكمه ها و چنگال

های كثیف و خونین خود خرد كندكه حتی آخ هم نگویید...امروز روز مقاومت است. 


نوشته شده در 1390/12/9 ساعت 11:05 ب.ظ توسط مهرداد اسماعیل وندی نظرات |

مردم شجاع ایران با دقت تمام به نمایندگانی رای دهند كه متعبد به اسلام، و وفادار به مردم باشند و در خدمت

به آنان احساس مسئولیت كنند...و طعم تلخ فقر را چشیده باشند.

و در قول و عمل مدافع اسلام پا برهنگان زمین ، اسلام مستضعفین، اسلام رنج دیدگان تاریخ ، اسلام

عارفان مبارزه جو ، اسلام پاك طینتان عارف ،ودر یك كلمه اسلام ناب محمدی باشند...

 و افرادی را كه طرف دار اسلام سرمایه داری ، اسلام مستكبرین ، اسلام مرفهین بی درد،

اسلام منافقین ، اسلام راحت طلبان ، اسلام فرصت طلبان

و در یك كلمه اسلام ناب آمریكایی باشند طرد نموده... و خواهند نمود...

                                                                                                          انشا ا...

 


نوشته شده در 1390/12/9 ساعت 10:39 ب.ظ توسط مهرداد اسماعیل وندی نظرات |

هلا! دین‌فروشان دنیا پرست

سکوت شما پشت ما را شکست

 

چرا ره نبستید بر دشنه­‌ها؟

ندادید آبی به لب تشنه­‌ها

 

نرفتید گامی به فرمان عشق

نبردید راهی به میدان عشق

 

اگر داغ دین بر جبین می­‌زنید

چرا دشنه بر پشت دین می­‌زنید

 

خموشید و آتش به جان می‌­زنید

زبونید و زخم زبا می‌­زنید

 

کنون صبر باید بر این داغ‌ها

که پُرگل شود کوچه­‌ها، باغ‌ها


نوشته شده در 1390/12/4 ساعت 09:13 ق.ظ توسط مهرداد اسماعیل وندی .... |

مادر خون‌های دلمه شده روی کتانی‌های سفید

را می‌شوید.

     - دوباره سفید سفید شده‌اند و دوباره می‌توانی

        عین باد بدوی و اعلامیه پخش کنی...

 آبی به صورتش می‌زند و گودی دور چشمانش را لمس می‌کند.

                               ***

صدای در می‌آید مادر غرولند کنان بلند می‌شود.

    - ساواکیا درو باز کنین...درو باز کنین...

مادر در را باز می‌کند. پسرک سراسیمه وارد می‌شود.

     - حاج خانم راه پشت بوم

 دستش را به سوی پله نشانه می‌رود.

پسر می‌دود...

مادر نگاهش را می‌دواند و به سوی آشپزخانه می‌رود.

 مادر با کتانی های دردست جلوی درگاه میاید...

    پسر به کتانی ها نگاه میکند 

- پسرم این کفش ها را بگیر.آن وقت دیگر خوب می‌توانی بدوی،

 پرواز کنی،

پسرک کتانی‌های سفید را از او می‌گیرد... پسرک می‌دود...


صدای در می‌آید...

_درو باز کنین وگرنه...
 
مادر کنار حوض می‌نشیند.

     - چقدر شبیه پسرم بود...



ادامه مطلب
نوشته شده در 1390/11/20 ساعت 09:51 ق.ظ توسط مهرداد اسماعیل وندی چطور بود؟ |

لنگ لنگان از در خانه بیرون آمد وبعد آقازاده ها و عمو و سایر بستگان.

_حاجی التماس دعا

ساکی در دستش نبود حتما کسی می آردش. صدای قاسم آقا بلند شد:

_حاجی برسونیمت

ودیگر صدایی نیامد. انگار قاسم آقا فهمیده بود که باید حاجی را برساند.

حاجی شکمش را زیر پیراهن سفیدش قایم کرد و سوار شد...

                                                          ***

صدای گریه ی بچه های خاتونی بلند شد

_نازی نازی

خاتونی جلوی در ایستاده بود اما او برعکس حاجی نه سوروساتی داشت ونه دامادی که غبغب به گلو بیندازد ونه شوهری...

                                                          ***

جوانکی با مادر پیر خود در حال وداع بود ... مرد ویلچری به پشت سرش نگاه می کرد وسرفه کنان راه را می جست...وده ها پیروجوان وخاتونی وحاج آقا های دیگر میرفتند هر کدام به مقصودی..

                                                         ***

_مسافرین پرواز 665به مقصد ...

بیست دقیقه تاخیر هواپیما تمام میشود.

هواپیمای a300بر فراز آب های خلیج فارس پیش میرود.

ناو جنگی آمریکا به خود تکانی داد.

_بزنش...

_اما قربان هواپیمای مسافربری... وحرفش را خورد از غضب فرمانده میترسید...

چشمی و موشکی و دکمه ای..

هنوز موشک به هواپیما برخورد نکرده بود مانده بود به هواپیما بخورد یانه

...مردد بود که دویست واندی را شهید کند یا نه...که..

خاتونی بچه هایش را دردست گرفته بود ویلچری هنوز تکان نخورده بود دود از هواپیما بلند شد.

هواپیما یکپارچه آتش شده بود دیگر مجال فکرکردن نبود حاجی برسرمیزد که ای وای بدبخت شدم ،ویلچری میخندید وخاتونی

هنوز چیزی نفهمیده بود جز گریه...

جوانک باید به جای  کار پرواز میکرد آن هم چه پروازی شهادت...

                                           ***

شاید کسی باور نکند وکسانی که باور کنند خودشان را به خریت زده اند.چطور ناو جنگی با آن همه امکانات،

توانایی شناسایی یک هواپیمای مسافربری را ندارد.

اشتباه-دیدعمد-شهادت-قتل عام . این ها کلماتیست که بر سر زبان ها افتاده.

 مگر می شود چنین چیزی و دویست و اندی را پرواز دادند...

آمریکایی ها مادر حاجی و سوروساتش را،مادرجوانک را و ایران را داغدار کردند و آب از آب تکان نخورد.

این است عدالت جهانی...

چطور میشود پروازپرواز فرودگاهی را با پرواز پرواز ناوگانی پرواز داد و آب از آب تکان نخورد که بعله اشتباه

شده است....

                                       این است عدالت جهانی؟؟؟؟!


نوشته شده در 1390/11/18 ساعت 02:25 ب.ظ توسط مهرداد اسماعیل وندی نظرات |

سلام حاج ذبیح بخشی

من که خوبم ان شاء ... تو هم

خوبی

 حاجی جون، آره دیگه  نمیخواد بری

بهشت زهرا داد بزنی بچه ها کجایین حاجی بخشی

اومده .

حاجی جون مطمئن باش که هنوزم طعم شکلاتات  تو

دهن بچه بسیجی ها هست حاجی برامون دعا کن...

حاجی شکلاتات شفاست درست مثل دعات...


نوشته شده در 1390/11/7 ساعت 10:39 ب.ظ توسط مهرداد اسماعیل وندی نظرات |

سرشو از رو کوله پشتیش برداشت ،

همه دوستاش خواب بودن هنوز صدای مادرش در گوشش بود:

_مادر برو کارت رو انجام بده دعا میکنم شهید نشی آخه چون عصای

دستمی نه نه من چقدر خودخواهم که آرزومو به آرزوی پسرم ترجیح میدم،

مهدی آخه عصای دستمی آخه اگه تو بری .کیو دارم بهش تکیه کنم.

_مامان خدا هست من که یه عصام ولی خدا از عصا بی نیازت میکنه.

_میدونی پسرم اصلا من عصا برا چیمه برو که عصای رهبرت بشی تو رادیو آقا گفته

 که جبهه به نیرو نیاز داره پس برو ولی اگه شهید شدی منو یادت نره 

خدایا من نمی تونم برم جبهه ولی جونمو برات می فرستم تا اگه خواستی هدیه مو

قبول کنی آخه من بدون مهدی...

 

                                                             ***

_ماشالله برو جلو

این صدای فرمانده بود که بچه ها رو به جلو میخواند

_خمپاره، خمپاره انداز 

مهدی بلندشد و خمپاره را به طرف تانک دشمن زد و هم زمان تیری در قلبش فرو رفت صدای

تکبیر بچه ها بلند شد چشمان مهدی تار میدید  زدو همه چیزاز جلوی چشمانش رزه میرفت:

خمپاره انداز_برو ولی اگه شهید شدی منو یادت نره

و مادرش را برسرقبرش که میگفت: گلم برو برو مهدی جان

 


نوشته شده در 1390/11/5 ساعت 03:51 ب.ظ توسط مهرداد اسماعیل وندی نقد لطفا |

باز هم اول مهر آمده بود
و معلم آرام
اسم ها را می خواند:
«اصغر پور حسین»
پاسخ آمد: حاضر
«قاسم هاشمیان»
پاسخ آمد: حاضر
«اکبر لیلازاد»
پاسخش را کسی از جمع نداد
بار دیگر هم خواند:
«اکبر لیلازاد»
پاسخش را کسی از جمع نداد
همه ساکت بودیم
جای او این جا بود
اینک اما تنها
یک سبد لاله سرخ
در کنار ما بود
لحظه ای بعد معلم سبد گل را دید
شانه هایش لرزید
همه ساکت بودیم
ناگهان در دل خود زمزمه ای حس کردیم
غنچه ای در دل ما می جوشید
گل فریاد شکفت
همه پاسخ دادیم:
ما همه اکبر لیلا زادیم...
نوشته شده در 1390/11/5 ساعت 03:36 ب.ظ توسط مهرداد اسماعیل وندی منتظریم |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Template By : Pichak